نخ سوزن

به دلم گوش می دم، هرگز اشتباه نمی کنه

call me my God

 

 

آنگاه که در زندگیت باید و باید دست به انتخاب بزنی چه می کنی؟ برای انتخابی درست بر سر دوراهی ها و یا شاید هم چند راهی ها؟

از عقل کمک می گیری؟ از عقل خودت و یا دیگران؟

اما "خودم" همواره عقل را به دور می افکند. مثل همیشه.

خانم شین نیز:"دعا تلفن شماست به خدا، وشهود (چیزی که در لحظه به دل الهام می شود) تلفن خداست به شما."

 

28000op.jpg - image uploaded to Picamatic

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 17:33  توسط خودم  | 

مردود به تردید

 

روزی، نسبت به او بی تفاوت بود. مثل علف هرزی که رویش پا می گذاشت.

فردا، از او بیزار بود. مثل خواب تلخی که نمی خواست هرگز تکرار شود.

بعد برایش نوشت:« پیش از تو، تنها، خیال آن دشتی را داشتم که از شقایق ها به رنگ خون شده است. و حالا تجسم آن را در آسمان لاجوردی چشمانت نظاره گرم.»

در ساعات بعدی، احساس انزجار را تجربه کرد. مثل دیدن کسی که کودکی را کتک می زند.

و حال نمی تواند بی تفاوت باشد. چراکه این بار تمام این ها را بدون اجازه ی دل تجربه کرد. با عقل ناقص. کالبد بی جان.

و توجه نکرد؛ هرچه خودم به او گفت:« به دلت گوش کن که هرگز اشتباه نمی کند.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 11:49  توسط خودم  | 

i wish i had never seen u

دلش مشوش بود.درطول این بیست و چند سال، تعداد دفعاتی که هم را دیده بودند به پنج، شش بار هم نمی رسید. اما حالا که می خواست به خانه شان برود، دلش مشوش بود. نمی دانست چرا، اما انگار کمی خجالت می کشید. یا شاید به خاطر چیزی که اصلا سهمی در آن نداشت، خود را مقصر می دانست؛ شاید.

وارد که شد،،" او" سرجایش دراز کشیده بود. مثل این چند سال اخیر که کاری جز این نداشت. بعد سلام کرد و پاسخ شنید.  "او" نگاهش را به آن تکه آسمانی دوخته بود که فقط قادر به دیدنش بود. دل آشوبیش بیشتر شد. شاید ازینکه اینجایم "او" موذب است.

گرچه از دیدن "او" دلش دیوانه می شد, چند روزی آنجا ماند. دیوانه می شد دلش وقتی می دید که "او" چند سالی می شد که  به بیماری سختی دچارشده بود و فقط می توانست دستش را به سختی حرکت دهد. انگار رویش نمی شد جلوی"ش" راه برود ویا حتی بنشیند.

گذشت؛ بعد از چند ماه باز هم را دیدند. "او" ،او را به اتاقش صدا زد. و گفت: "دیدنت برایم بهترین روزها بودند و بدترینشان. چرا که در عشق مردودم. درطی این چند سال هیچ گاه اینقدر به ناتوانیم پی نبرده بودم ؛ نمی دانستم که اگر کسی را دوست بدارم حتی نمی دانم که باید علاقه ام را ابراز کنم یا نه چراکه بی فایده است. هروقت می دیدمت دختربچه ای بودی، اما این بار وقتی سلام کردی فقط توانستم به آن تکه آسمانی چشم بدوزم که قادر به دیدنش بودم. فقط یک چیز می گویم:" که ای کاش ندیده بودمت." و این جمله است که رهایش نمی کند تا... ابد. و هربار قلبش جریحه دار می شود و خودش بی قرار. و با خود می گوید: ای کاش ندیده بودم. و یا ای کاش راز دل را با من فاش نمی کرد.

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 21:59  توسط خودم  | 

باز کن خورشیدم دلگرفتگی هایت را.

در چمن زاری که به مراتب سبزتر از مال ماست، دخترک پیراهن سفید، در حالی که دستانش را نه کاملا به طرفین بلکه کمی هم شاید بشود گفت به جلو باز کرده است،  می چرخد. نمی شود گفت سریع یا آرام. چراکه در ذهن من همیشه تمامی تصاویر فلش هایی است که، به آرامی  پشت سر هم ردیف می آیند و می روند . موهایش بازند و بور. موهایش می رقصند با باد. های اطراف را نوبت به نوبت درآغوش می گیرند معطر می کنند و نوازش می دهند.

با موسیقی همراه است و البته احتمال اینکه موسیقی ذهن او با مال من متفاوت باشد بسیار است. تصویر گرم است وبوی حضور دیگران در پشت درختها را می دهد. از زاویه ای که من می بینم در هر دور چرخ دو بار خورشید نمایانگر می شود. هر دو باری که دختر، نیم رخ می شود خورشید پشت ساق پاها ناپدید می شود. آنقدر پایین آمده تا آن طرف چمنزار را از بین  پاهای دخترتماشا کند.

mm.jpg - image uploaded to Picamatic

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:47  توسط خودم  | 

وقتی همه چیز دست به دست هم می ده.

خواهرم میگه: «خدا نکنه تو از کسی خوشت بیاد، بیچارمون می کنی»

لحظه ی اولی که دیدمش 1 فرکانس قوی انرژی ازش به سمتم ساطع شد. قیافش منو به یاد خروس انداخت. بعدا فهمیدم که بله، صداشم عینهون خروسه. رفتارش کمی بد بود. شایدم بشه گفت خیلی. کمی آدم فروش بود،شایدم خیلی. گاهی هم جوگیر می شد و فکر می کرد قربان همس. 1 بار هم دیدم که انگشت میانه ی  دست راست یا چپش رو، از فاصله ی حدود 22 یا23 متری به کسی نشان داد.

و بعد فکر کردم که چرا بین این همه اسم فامیل های زیبا مثل «جنت نشان» و «رضوان مکان»، فامیلی این باید «دنیا دوست» باشه. احتمالا به دلیل زیرآبزنی، پررویی، ویا ظاهر خروسیشه.

خودمم میگم: خدا نکنه از کسی بدم بیاد که بیچارش می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:41  توسط خودم  | 

مطالب قدیمی‌تر