|
در چمن زاری که به مراتب سبزتر از مال ماست، دخترک پیراهن سفید، در حالی که دستانش را نه کاملا به طرفین بلکه کمی هم شاید بشود گفت به جلو باز کرده است، می چرخد. نمی شود گفت سریع یا آرام. چراکه در ذهن من همیشه تمامی تصاویر فلش هایی است که، به آرامی پشت سر هم ردیف می آیند و می روند . موهایش بازند و بور. موهایش می رقصند با باد. های اطراف را نوبت به نوبت درآغوش می گیرند معطر می کنند و نوازش می دهند. با موسیقی همراه است و البته احتمال اینکه موسیقی ذهن او با مال من متفاوت باشد بسیار است. تصویر گرم است وبوی حضور دیگران در پشت درختها را می دهد. از زاویه ای که من می بینم در هر دور چرخ دو بار خورشید نمایانگر می شود. هر دو باری که دختر، نیم رخ می شود خورشید پشت ساق پاها ناپدید می شود. آنقدر پایین آمده تا آن طرف چمنزار را از بین پاهای دخترتماشا کند.
خواهرم میگه: «خدا نکنه تو از کسی خوشت بیاد، بیچارمون می کنی» لحظه ی اولی که دیدمش 1 فرکانس قوی انرژی ازش به سمتم ساطع شد. قیافش منو به یاد خروس انداخت. بعدا فهمیدم که بله، صداشم عینهون خروسه. رفتارش کمی بد بود. شایدم بشه گفت خیلی. کمی آدم فروش بود،شایدم خیلی. گاهی هم جوگیر می شد و فکر می کرد قربان همس. 1 بار هم دیدم که انگشت میانه ی دست راست یا چپش رو، از فاصله ی حدود 22 یا23 متری به کسی نشان داد. و بعد فکر کردم که چرا بین این همه اسم فامیل های زیبا مثل «جنت نشان» و «رضوان مکان»، فامیلی این باید «دنیا دوست» باشه. احتمالا به دلیل زیرآبزنی، پررویی، ویا ظاهر خروسیشه. خودمم میگم: خدا نکنه از کسی بدم بیاد که بیچارش می کنم.
چه خوبی دارد عشق؟ چیزی که انسان را از اصلش جدا ساخته، منزوی می کند؟ آیا اساس عشق تنهایی است؟ تا فنا شوی؟ و چون فنا شدی و دیگر خودت نبودی، گویند عاشقی؟
پاییز را همواره دوست می داشت. علارغم بقیه ی همکارانش. پاییز به رنگ لباسش بود. بهاری بود.او بهاری بود با جلوه ی پاییز. شب بود. همیشه این کوچه را دوست می دا شت. چون، پر بود از برگ های پاییزی؛ چون خانه ای در آنجا بود که مرد دانایی هر شب چراغش را روشن نگاه می داشت؛ و چون پیرزنی آنجا در نور دانایی مرد همه شب به سنا می پرداخت؛ و چون... آن کوچه را دوست می داشت. با لذت شروع می کرد و با قوت به پایان می برد. اما شهردار به جز تقدیرنامه ای خشک و خالی چیزی دیگری را در شأن او نیافت. امشب عروسش منتظراست. دختر، برادرزاده ی زنِ برادرش بود. بدون پدر و یا مادری. او که 17ساله بود درخواست کرد و او که 15ساله بود پذیرفت. اما حال اینجا بود و با دقت جارو می کشید. همواره وظیفه را بر عشق رجحان می داد. دختر به سان تمامی دختران ده بود. قرص ماهی بود. 17ساله را دوست می داشت و برایش ارزش قايل بود، و چشم طمعی به هیچ کس نداشت، حتی شهردار. و تا صبح فردامنتظر 17ساله می ماند و حتی تا صبح 17سال دیگر. و بسیارخوش بخت شدند.
در حدود چهار سال سن دارد. وای که چه پسر شیطونیه، باور کنید دیوار راست رو بالا میره. همراه مادرش به میهمانی دعوت شده است. خدا به داد برسه. وقتی رسیدند، قبل از اینکه بتونه مسیر دیوار پیدا کنه و بالا بره با کلی جیغ و داد و منع، روبرو می شه. و بالاخره کاغذ و قلمی به او می دهند تا شاید آرام بگیرد. می خواهم یک خیارشور بکشم. قهقهه ی دختران دم بخت بالا می گیرد. آخر می دانید چون این بچه کمی البته کمی بیش فعال است ، خوب می دانید دیگربه تمام حرف هایش باید خندید. دختران به محض دیدن تصویر کشیده شده دیگر تقریبا روی زمین پهن شده اند. تصویر چیزی است شبیه یک دایره ی کج و معوج. پسر به سرعت اضافه می کند :"این یه خیار سور خرابه، پلاشیدس." دختران که اصلا این حرف را ناشی از ذهن خلاق کودک تصور نمی کنند آنقدر می خندند تا جان به جان آفرین تسلیم کنند. سپس کودک چهار ساله را برای همیشه به حبس محکوم می کنند. چرا که دختران زیبا ودانا وخوش برخورد ومهربانی را کشته بود.
سال ها به خانه ای رفت و آمد می کرد که حتی پر کاهی اضافی بر زمینش نبود. و یا مورچه ای که آن طرف ها بپلکد. وقتی به خانه ی خودش باز می گشت همه جا، به هم ریخته بود. لباس ها و وسایل، خبراز خاطرات شب گذشته و پیش از ترک خانه را می دادند. و به جای مرتب کردن آن ها، کتابی به دست می گرفت و در لابه لای خاطراتش ساعت ها می خوابید. بهترین سرگرمی اش همین بود. نمی توان گفت سرگرمی اش، اصلا این کارش بود. به هیچ کس حسودی نمی کرد جز به کارگری که زیر آفتاب دم غروبی به خواب، و یا مردی که به تنهایی بر روی صندلی پارکی به فکر فرو رفته بود. گاهی عمدا خرده های بیسکوییتش را برای مورچه ها بر روی زمین باقی می گذاشت. سال ها به خانه ای رفت و آمد می کرد که حتی پر کاهی اضافی بر زمینش نبود. و یا مورچه ای که آن طرف ها بپلکد. گرچه آنجا احساس ناراحتی نمی کرد، اما هیچ از آنجا نیاموخت. به نظرش آنجا نشانی از زندگی وجود نداشت. تنها دیسیپلینی سرد را در فضای آنجا غوطه ور می دید، و نه تنفس کننده ای. اگر خانه اش مثل آنجا می شد نه تنها خودش بلکه گلدانش هم یخ می زد. و مورچه هایش.
|
About![]()
بعضی ها آسمون و ریسمون رو به هم می بافن، شکافتنیه، اما من به هم می دوزمشون، اونم با یه نخ خارجی (اسم کشور رو نمی گم تبلیغ نشه) همین جا، در نخ سوزن Archivesشهریور 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
آخرین دم |